تبليغاتX
منیزیم یدید

منیزیم یدید

یادمان باشد که بارش برف هم قانون نیوتن را اثبات می کند

تصمیم

تصمیم،

           شک،

                   تردید ...

.

.

.

و دوباره تصمیم ،

                     دوباره شک   و دوباره تردید، 

                                                            و بارهای دیگر ...      

                                                                                    کماکان تامل و تعلل ...

.

.

.

و در پایان ... 

                 << من مات و مبهوت که من تصمیم میگیرم یا تصمیم مرا ؟؟؟ >>     


ف . س

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:44  توسط MGI  | 

به گل می نشینند نگاه ها

وقتی

پس از شب ،صبح نمی آید.

به دیروزمی نگرند ، پر از شرم است

به امروز نگاه می کنند ، سراسر وهم است

و این نگاه ها به فردا از سر ترس می نگرند

 

 

گفتند:«چشمانت را بشوی

جور دیگر ببین»

شُستم .ولی نگاهم عوض نمی شود

آخر حقیقت هیچ وقت عوض نمی شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 23:56  توسط MGI  | 

دیشب هم دیدمش . با این دفعه شد سه بار .

شد سه بار و من همچنان انتظار دیدنش را می کشم !

سه بار خوابش را دیدم . سه بار از شب تا صبح حسش کردم .

سه بار باور کردم این رویا را و سه بار هایی که همه از جنس خیال بود !

.

.

.

... و هیچ بار به رنگ واقعیت نشد این رویاها .

 

کاش می شد در رویا زندگی کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 17:3  توسط MGI  | 

 برخلاف خیلی ها که فکر می کنند مکان ، انسان ها را از هم دور می کند، اعتقاد من این است که زمان، بیشتر آدمها را از هم دور می سازد.

خوب یادم می آید . انگار همین دیروز بود. دوستی داشتم از جنس بلور. با هم خیلی صمیمی بودیم. آنقدر که ...

اما امروز. امروز آن بلور برایم سنگ شده . زیاد از هم دور نیستیم اما دوریم!

هرروز از کنار هم می گذریم . به هم نگاه می کنیم  و بی توجه از کنار هم رد می شویم ، بی آنکه همدیگر را دیده باشیم . مثل دو سنگ!

هرروز بی تفاوت از کنار هم می گذریم و من به تفاوت دوستی امروز و دیروزمان می اندیشم.

.

.

.

آری . زمان انسان ها را از هم دور می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:14  توسط MGI  | 

تعبیر خواب

خواب دیدم،

                           خواب من تعبیر شد

فکر نارس و جوانم پیر شد

لحظه بیداری از فکر وراء  بیرون شدم

                                                    فکر من در ماوراء درگیر شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 10:38  توسط MGI  | 

با خودکار بنویس...!

وقتی با خودکار می نویسی دیگر حق اشتباه کردن نداری!

وقتی با خودکار مینویسی حق خط زدن یا عوض کردن حرفت را نداری. وقتی می توانی با خودکار بنویسی که از خودت مطمئن باشی .

و به حرفهایت...!

اگر اشتباه بنویسی باید از اول شروع کنی.البته اگر کاغذی برایت مانده باشد!


من امروز با خودکار می نویسم:

                                              تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ...
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:47  توسط MGI  | 

بدون تیتر...

می گویند این سنگین ترین زلزله 200 سال اخیر بوده است. 7.3 ریشتر

زلزله هاییتی را می گویم.فقیرترین کشور دنیا.

انگار مردمش فهمیده اند که سنگین تر از فقر هم وجود دارد!

نمی دانم .اصلا مردمش را نمی شناسم.همین روزها تصاویرشان را از تلویزیون می بینم.

کمک ها از سراسر دنیا می آیند.

یکی نان را از دست دیگری چنگ می زند.دو پسر بر سر "آب" با هم دعوا می کنند.کمک های مردم قبل از رسیدن به مقصد توزیع توسط مردم غارت می شوند.

اینجا مردم دیگر همدیگر را نمی شناسند.هرکس به فکر خودش است.و خانواده اش.البته اگر زنده باشند.

 

زنده ها ،مرده ها را از زیر آوار و خاک بیرون می آورند و دوباره زیر خاک می کنند.نه قبری ، نه سنگی و نه مراسم تدفینی.ارزان تر از همه وقت !

.

.

.

زندگی را آنجا شاید ، باید چندسال دیگر به نظاره نشست.امروز زندگی مرده است.

.تنها، زنده ها مانده اند...


مردم در حسرت آرامش 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:51  توسط MGI  |